تبليغاتX
تنهای عاشق
رویای تنهایی
 

من دیوانه ام
من دیوانه ام چون تو را دوست دارم
من دیوانه ام چون نمی توانم دیگری را دوست داشته باشم
من دیوانه ام چون برای دوست داشتن ِ تو دیگران را دوست ندارم

من
دیوانه ام
چون دیوار ِ بلند ِ خاطره را صیقل می دهم
تا که پرواز را آرزو کنم
و
آینده ی پشت ِ دیوار را نبینم

دیوانه ام چون
باران را دوست دارم
باران ِ شبانه را
دیوانه ام چون سفیدی ِ برف ِ باریده را دوست ندارم
من آسمان ِ برف آلود را می نگرم

دیوانه ام چون بودن ِ تو را به هر چه گل ترجیح می دهم
دیوانه ام چون کاغذ را به گِل ترجیح می دهم
دیوانه ام چون قلم بر دست می گیرم و می گریم
دیوانه ام چون می نویسم
بر آب، بر یخ، بر باد، بر یاد، بر دیوار ِ صدای ِ بلند ِ فریاد
من دیوانه ام

در دوردست ها چشمانم را چراغی نوازش می دهد با تاریکی
لیوانی بر می دارم و قطره می نوشم

چون نمی دانم چرا تو را دوست دارم

دیوانه ام چون غم می پرستم
یار ِ من تنهایی ست
من عشق می خورم

پدیدار می شوم در ذهن ِ خسته ام
سکوی ِ سیاه ِ ذهن ِ مرگ آفرین ِ من ، تو را می خواهد
نسیمی می آید که مرا تا تو می برد
آبی روان است که از خورشید عشق می آورد
برگی خزان است که با خود تولدی دیگر به پا کرده

دیوانه ام
من دیوانه ام
چون تو را می خوانم
تویی که با باد تا تو به خورشید رسیدم

من دیوانه ام


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:46  توسط پسر تنها | 
 

خدا حافظ عشق سوخته ی من خدا حافظ خاطرات تلخ خداحافظ زندان عاشقی

خدا حافظ تنهای عاشق............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:0  توسط پسر تنها | 


حالا بعد از چند وقت انتظار يه گوشه نشستم و دارم دفتر خاطراتم رو نگاه ميکنم خاطرات تلخ و شيرين  خاطراتي که هر لحظه يادم مياد ديونم ميکنه
با خودم ميگم آخه چرا آدما اينقدر با هم فرق دارن چرا بعضي ها قدرهم رو نميدونن چرا به اين را حتي از هم ميگذرن 
به خودم ميگم آخه چرا اينقدر ساده وابسته شدم حتما احمق بودم که بهش وابسته شدم
چرا نفهميدم اون منو نمي خواد چرا خودم رو گول ميزدم کاش همون اول مي فهميدم تا اينهمه مدت خودم رو
حبس نمي کردم چرا خودم رو زنداني عشق کردم به خاطر کي اوني که حتي يه لحظه حاظر نشد با من بمونه بعد ياد شبايي که بخاطرش بيدار ميموندم و به ستاره ها نگاه ميکردم  ميوفتم بعد به خودم ميگم حتمآ قسمت ما ام اين بوده بعد به آتيشي که جلوم روشن بود نگاه ميکنم دفتر رو ميندازم تو آتيش تابسوزه تا اون خاطرات رو ديگه يادم نياره بعد  به آسمون نگاه ميکنم به پرنده ها که آزادن 
با خودم ميگم کاش منم مثل اونا ميتونستم پرواز کنم برم جايي که دست هيچکس بهم نرسه جايي که توش 
هميشه همه آزادن هيچکس دل کسي رو نميشکنه بعد به اطرافم نگاه ميکنم يه پير مرد و يه پير زن  که با اين همه مشگلات هنوزم دست هم رو گرفتن و دارن قدم ميزنن هنوزم همو دوست دارن هنوزم عاشق همديگن بعد به بچه هاي کوچيک که جز بازي به هيچي فکر نمي کنن خيره ميشم به خودم ميگم اونجا که داشتي ميگشتي تا پيداش کني همين جاست فقط بايد حسش کني بايد چشمات رو باز کني آتيش خاموش شد به دفتري که يه روزي برام خيلي عزيز بود نگاه ميکنم حالا فقط ازش يه خاکستر مونده يه نفس عميق ميکشم و از جام پا ميشم احساس خوبي دارم حس ميکنم که ديگه آزادم به آزاديه پرنده هاي تو آسمون به آزادي دلفين هاي توي اقيانوس ديگه هيچکس نمي تونه اين آزادي رو ازم بگيره خدا رو شکر ميکنم وميرم پي سر نوشتم پی آینده که نمی دونم برام چه خوابی دیده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:31  توسط پسر تنها | 

باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در

دل گور روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا میشناسی قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که من کشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم بروی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خک سیاهش نشاندم وای

 بر من خدایا خدایا  من به آغوش گورش کشاندم در سکوت لبم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشمها دید همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو
 ‚ صبر کن صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت وای برمن که دیوانه بودم من به خک سیاهش نشاندم وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:11  توسط پسر تنها | 
می خواستم وب رو دوباره آپ کنم و بگم اگه می دونستم دوستای

خوب و با ارزشی مثل شما دارم هیچوقت به خودم این اجازه رو نمی دادم که تر کتون کنم

تو نظر ها چشمم به نوشته های یه دختر افتاد به اسم راحله که یه حرفش برام سنگین بود خیلی .

  اون به من گفته بود که تو اگه بری نباید اسم خودتو یه آدم با مرفت یا یه مرد بذاری اینو بدون

که من تا حالا دل یه مور چه رو نش کوندم چه برسه به دوستایی مثل شما من میمونم  مشکلاتم


مهم نیست من شما رو دارم خدا به من شما ها رو داده حس میکنم خیلی خوشبختم چون شما

هیچوقت تنهام نذاشتین از همتون ممنونم .........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:53  توسط پسر تنها | 

امروز اومدم تا آخرين آپم رو بنويسم
امروز اومدم تا بهتون ثابت کنم که زنداني بزرگتر از زندان تنهاييم هست
امروز اومدم تا ثابت کنم شما خوشبختين اومدم که بهتون بگم شما ميتونين مشتتونو باز کنين
و کليد رهايي رو بيرون بيارين اما اونا در زندانشو ن فولاديه حتمآ ميپرسين اين زندان کجاست زندانياش کيان به دورو برتون يکم نگاه کنين
اون بچه اي که از سر ماو گرسنه گي يه گوشه کنار خيابون  کز کرده  اون مادري که براي سير کردن بچهاش تن فروشي ميکنه اون پيرزني که
بچهاش ولش کردن بچهايي که با عشق بزرگشون کرده يا اون دختري که تسليم حرفاي دروغ يک پسر شده و بعد از استفاده مثل يه دسمال کاغذي
انداختتش دور به خودت بيا چرا چرا بعضي وقتها ها تسليم لذت هاي زود گذر زندگي ميشيم کاش ميتونستم بمونم با حاتون بيشتر حرف بزنم  اما نميتونم
هر اومدني يه رفتني داره  حرف آخر: دست کسايي که مثل خودتونن رو بگيرين از زنداني که براي خودشو سا ختن بياريد شون بيرون چون فقط يه عاشق درد يه عاشق رو ميفهمه زنداني قدر آزادي رو ميدونه.  توخشبختي پس بيا از امروز نقاب زندانيارو از روي صورتامون برداريم  اميد وارم هر روز آدماي زيادي رو آزاد کنين آدمايي که رو صورتاشون نقاب گذاشتن نقابي که هيچوقت نخواستن برش دارن  خدا همتون رو دوست داره پس به همنوعتون کمک کنين تسليم لذت گذرزندگي نشين و اين رو فرا موش نکنين که هر زنداني يه کليدي داره خدا نگهدار همتون حتي اوني که خيلي دوسش دارم  
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:51  توسط پسر تنها | 

 از همتون ممنونم بخاطر همه چیز .......

برگشتم چون تونستم مشتمو باز کنم چون کلید این زندان

تو مشتم بود ولی هیچوقت نمی خواستم مشتمو باز کنم زندانی که خودم ساختمش

زندانی که بعضی از ما ها برای خودمون می سازیم و خودمون رو توش حبس میکنیم اما دیگه بسته

تا کی خودمونو گول بزنیم  تا کی تو رویا هامون زندانی بشیم عاشق اون کسی میشیم که حتی اون

نمیدونه اگر كه حدسم بزنه نمی دونی چیكار كنی عاشقی خب ، مگه می شه از عاشقی فرار كنی ؟

فكر می كنی اون بدونه خیلی كارت راحت تره حتی تو رویاهات می خوای كه اونو بی قرار كنی

ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
هر جوری كه بود چه خوب چه بد ، آروم شدی  یه كم گذشت و دیدی كه مردی دیگه ، حروم شدی 

 یه روزی چش وا می كنی كه خودتم نمی شناسی فقط تو اینه می بینی آخرشه ، تموم شدی

ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 3:8  توسط پسر تنها | 

سلام دوستان خوبم
چند روزي بود که با تنهاييم خلوت کرده بودم به يکم سکوت نياز داشتم منوببخشيد که اين چند روز نبودم
امروز ميخوام در مورد عشق يک طرفه بگم ميدونم خيلي ها هستن که براشون پيش اومده اين نوع عشق آدمو بدجوري خورد ميکنه
روزايي که به انتظار فهميدن اين که اون دوست داره يا نه ميشيني روزهايي که به اميد ديدن اون به جايي ميري که شايد اونجا ببينيش و با چشمات بهش بفهموني که دوسش داري  همش نگات به اونه که شايد اونم تو رو نگاه ميکنه يا نه ولي چه دردي ميکشي وقتي ميبيني که اون حتي نگاتم نميکنه هر روز به خودت اميد ميدي که اون دوست داره هر روز تو تنهاي ميشيني بهش فکر ميکني با رويا هاش زندگي ميکني ولي نميدوني که داري با اين کارت کليد يه زندان جديدرو ميسازي زنداني که اسمش عشق يک طرفست و اونقدر خودت رو تو اين زندان حبس ميکني تا بفهمي اون دوستت داره يا نه ولي همه زندان ها يه در دارن  يه راه حل داري اگه واقعآ دوسش داري بايد خجالت و ترس رو بزاري کنار بايد دل رو به دريا زد بايد بري جلو .اون حرفايي که تو تنهاييات تو رويا هات راجبش ميگفتي جلوش بگي  سخته نه ولي وقتي به اين فکر ميکني که شايد با گفتن اين حرف به عشقت برسي وشايدم با گفتنش به تمام روياهات خاتمه بدي بهت حق ميدم که بترسي ولي اينو بدون که به ريسکش مي ارزه چون با اين کارت داري خودت رو از اين زندان رها ميکني 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:59  توسط پسر تنها | 

گفتگو با استاد تنهایی  روی این لینک کلیک کن جواب خیلی از سوالات رو پیدا میکنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:15  توسط پسر تنها | 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:55  توسط پسر تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به امید شبی که دیگر فردایی ندارد
به امید شبی که آخرین بار می بینمت
به امید رویای ِ شیرین ِ آغوش
به امید ِ خوابی که بیداری در سبزی ِ وجودت
کابوس ِ شیرین ِ جانت است
به امید ِ بوسه ی باران
به امید ِ خوانش ِ مرگم

می نویسم

دوستان پسرتنها
یه دختر دیونه!
shabhaye bi setare
دل خسته
تنهای صبوری بنام سایه
شب های بی کسی
منو تنها نذار....
به وبلاگ من خوش اومدید!!!!
بوی گندم
در جستجوي معنا
کلبه تنهایی
love story
آهسته وحشی می شوم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
دوستان پسر تنها
غم تنهایی
اشک غم
نفرین به من.نفرین به تو
مسافر شهر آرزوها
لاف عاشقی
اسیر عشق مجنون شدم
واژه رنگ زندگی است
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم
کولی بی ساز
رازٍِ نیاز
عاشق ولی تنها
مونس
دختر آتش
آخرین بار
ایستگاه عشق
دختری درمه
طرائف
محمد دل شکسته
انجمن پسران تنها
می روم شاید روزی به او برسم
· • ● ( دختر بهار )● • ·
سوال من و جواب تو
تنها ترین عشق
تك و تنها
سرگرمی و آموزشی و شعر و جفنگیات
میخوام بمونی
سکوت
غربت تنهایی
عاشقان عشق
عشق من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

رضا

 


irLearn.com